امروز عقد بهناز بود و باید می رفتم.
اگه نظر من بود که نمی رفتم ولی چون مطمئن بودم بدش می یاد راضی شده بودم که برم .
ولی .........
ظهر شمیم زنگ زد و گفت حالش خوب نیست و بعدش دیگه واضح
من بدجور تو ذوقم خورد
ولی دیگه نمی تونستم بهانه ای بیارم .
دست خودم نیست ولی ارتباطم داره با بچه ها کمتر می شه چون دارند ازدواج می کنند
مثلا من با بهناز خوب بودم خیلی خوب ولی وقتی ازدواج کرده زیاد با هم حرف نزدیم .
به خدا واسش خیلی خوشحالم با تمام وجود
ولی من دیگه حرفی باهاش ندارم
اینم مشکل منه
چون تو هیچ کاری تعادل ندارم.
حتی دوستیم
یک دفعه این قدر بهشون وابسته می شم که هر کاری ازم بخوان نه نمی گم و بعضی اوقات برام غریبه می شن .
دوست دارم با یکی حرف بزنم فقط حرف
ولی کسی ندارم
تو این وبلاگ می نویسم ..........همه چی ............بدون اغراق
ولی کافی نیست
این دنیای مجازی واسه من کافی نیست
من یک همدم می خوام یک دوست واقعی یکی که واسه من ارزش قائل باشه
ولی چه جوری چنین ادمی پیدا کنم؟؟؟؟؟؟
اینم اخرین روز از این عید
فردا تموم می شه.
من که نفهمیدم چه جوری تموم شد.
یک هفته قبل از عید واسم خیلی جالب تر بود نسبت به خودش
امروز فقط فکر می کردم .... به خودم ...
از خودم می پرسیدم که آیا من به چیزایی که می خوام می رسم یا نه ؟
خداییش من چیز زیادی نمی خوام.
من فقط می خوام یک شخصیت محکم و مستقلی داشته باشم . یک دختر آزاد ....
فقط همین.

