861549000

 
 

امروز عقد بهناز بود و باید می رفتم.

اگه نظر من بود که نمی رفتم ولی چون مطمئن بودم بدش می یاد راضی شده بودم که برم .

ولی .........

ظهر شمیم زنگ زد و گفت حالش خوب نیست و بعدش دیگه واضح

من بدجور تو ذوقم خورد

ولی دیگه نمی تونستم بهانه ای بیارم  .

 

دست خودم نیست ولی ارتباطم داره با بچه ها کمتر می شه چون دارند ازدواج می کنند

مثلا من با بهناز خوب بودم خیلی خوب ولی وقتی ازدواج کرده زیاد با هم حرف نزدیم .

به خدا واسش خیلی خوشحالم با تمام وجود

ولی من دیگه حرفی باهاش ندارم

اینم مشکل منه

چون تو هیچ کاری تعادل ندارم.

حتی دوستیم

یک دفعه این قدر بهشون وابسته می شم که هر کاری ازم بخوان نه نمی گم و بعضی اوقات برام غریبه می شن .

 

دوست دارم با یکی حرف بزنم فقط حرف

ولی کسی ندارم

تو این وبلاگ می نویسم ..........همه چی ............بدون اغراق

ولی کافی نیست

این دنیای مجازی واسه من کافی نیست

من یک همدم می خوام یک دوست واقعی یکی که واسه من ارزش قائل باشه

ولی چه جوری چنین ادمی پیدا کنم؟؟؟؟؟؟



جمعه ۱٩ فروردین ۱۳٩٠ | نظرات شما ()

 

 
 

امروز از مسافرت برگشت

خوشحالم .....



شنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩٠ | نظرات شما ()

13 به در

 
 

اینم اخرین روز از این عید

فردا تموم می شه.

من که نفهمیدم چه جوری تموم شد.

یک هفته قبل از عید واسم خیلی جالب تر بود نسبت به خودشخمیازه

امروز فقط فکر می کردم  ....   به خودم ...

از خودم می پرسیدم  که آیا من به چیزایی که می خوام می رسم یا نه ؟

خداییش من چیز زیادی نمی خوام.

من فقط می خوام یک شخصیت محکم و مستقلی داشته باشم . یک دختر آزاد ....

فقط همین.

 



جمعه ۱٢ فروردین ۱۳٩٠ | نظرات شما ()

امروز این فیلم دیدم.

جالب بود .

پرونده:My Tehran for Sale movie poster.jpg

 

واقعا داریم به کجا می رسیم؟

 



جمعه ۱٢ فروردین ۱۳٩٠ | نظرات شما ()
Blog Skin